شکر ایزد فنآوری داریم
صنعت ذره پروری داریم
از کرامات تیم ملیمان
افتخارات کشوری داریم
با نود حال میکنیم فقط
بس که ایراد داوری داریم
وزنهبرداری است ورزش ما
چون فقط نان بربری داریم
میتوانیم صادرات کنیم
بس که جوکهای آذری داریم
گشت ارشاد اگر افاقه نکرد
صد و ده تا کلانتری داریم
خواهران از چه زود میرنجید
ما که قصد برادری داریم
ما برای ثبات اصل حجاب
خط تولید روسری داریم
این طرف روزنامههای زیاد
آن طرف دادگستری داریم
جای شعر درست و درمان هم
تا بخواهی دری وری داریم
حرفهامان طلاست سیسال است
قصد احداث زرگری داریم
ما در ایام سال هفده بار
آزمون سراسری داریم
اجنبی هیچکاک اگر دارد
ما جواد شمقدری داریم
تا بدانند با بهانه طنز
از همه قصد دلبری داریم
هم کمال تشکر از دولت
هم وزیر ترابری داریم
--------------------------------------
برگرفته از وبلاگ (کمی اندیشه)

کجاست آن نفتی که قرار بود سر سفره ها بیاید؟
دخترت مرد از اين درد ٬خدا خواسته است
سوگواري مكن اي مرد٬ خدا خواسته است
و پدر رفت٬ شكايت كند از دكتر ها
مادرم گفت كه برگرد خدا خواسته است
خواهرم گفت پدر جان٬ يرقان يعني چه
بدن ما كه شده زرد ٬خدا خوسته است؟
سيل نامرد رسيد و دهمان و يران شد
و خدا باز يقين كرد ٬خدا خواسته است
من شنيدم كه خطيبي سر منبر مي گفت
چهار ده قرن عقب گرد ٬خدا خواسته است
الغرض اين كه از اشعار گروهي شعرا
ميتوان صرفه نظر كرد٬ خدا خواسته است
اتفاقی که نگفتی و نباید افتاد
سیب دندانزده از دست تو شاید افتاد
وکلاغی که خبرهاش برایم شعر است
پیش از آنکه خبری بد بسراید افتاد
قاصدک خواست که پیغامبر من باشد
وحی کردم به سراغ تو بیاید افتاد
بچٌگی های دلم رفت که بالا برود
شاخه ای یاس برایت برباید افتاد
بوسه بر گونه تو آینه را هم لرزاند
آینه خواست که تکثیر نماید افتاد
پرنده و طناب
پشت پنجره ام را کوبید
گفتم که هستی ؟
گفت : آفتاب
بی اعتنا طناب را آماده کردم
پشت پنجره ام را کوبید
گفتم که هستی ؟
گفت : ماه
بی اعتنا طناب را آماده کردم
پشت پنجره ام را کوبیدند
گفتم که هستید ؟
گفتند همه ی ستارگان دنیا
بی اعتنا طناب را آماده کردم
پشت پنجره ام را کوبید
گفتم که هستی ؟
گفت : یک پرنده آزاد
من پنجره را با اشتیاق باز کردم
سلام به همه دوستان
دوباره آمدم
با تکیه بر همان عهد پیشین
برای همراه شدن با شما
با اندکی تغییر در شکل و محتوا
زخم سیاه
که ایستاده به درگاه ... ؟
آن شال سبز را ز شانه ی خود بردار
بر گونه های تو ایا
شیارها زخم سیاه زمستان است ... ؟
در ریزش مداوم این برف
هرگز ندیدمت
زخم سیاه گونه ی تو از چیست ؟
آن شال سبز را ز شانه خود بردار
در چشم من
همیشه زمستان است
پرنده ی خیس
می دانی
پرنده را بی دلیل اعدام می کنی
در ژرف تو
اینه ایست
که قفس ها را انعکاس می دهد
و دستان تو محلولی ست
که انجماد روز را
در حوضچه ی شب غرق می کند
ای صمیمی
دیگر زندگی را نمی توان
در فرو مردن یک برگ
با شکفتن یک گل
یا پریدن یک پرنده دید
ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم
ایا شود که باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم
و صندوق های زرد پست
سنگین
ز غمنامه های زمانه نباشند ؟
در سرزمینی که عشق آهنی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم
باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد ؟
پرندگان
از شاخه های خشک پرواز می کنند
آن مرد زردپوش
که تنها و بی وقفه گام می زند
با کوچه های ورود ممنوع
با خانه های به اجاره داده می شود
چه خواهد کرد
سرزمینی را که دوستش می داریم ؟
پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم

بزرگ بود
واز اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید .
به شکل خلوت خود بود
وعاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد .
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود .
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد .
همیشه کودکی باد را صدا می کرد .
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد .
و بار ها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه بشارت رفت .
و رفت
و پشت حوصله نورها دراز کشید
وهیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنهاییم .

(سهراب سپهری)
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست
سلام
ما در نظر داریم ( ما که می گم منظورم من و دوستام ) یه همایش در روز اربعین با محوریت موضوع جایگاه اصلاحات در قیام امام حسین و نقش آن در احیای تفکر دینی در اسلام برگزار کنیم و داریم دنبال یه اسم قشنگ برای این همایش یک روزه می گردیم از همه دوستانی که اسم جالب و مناسبی در ذهن دارند دعوت می کنیم نظر خودشونو حد اکثر تا ۱۰ اسفند به ما اعلام کنند
به اسم برگزیده هزینه رفت و برگشت و سه روز اقامت در مشهد مقدس اهدا خواهد شد
به دوستاتون خبر بدید
صد بار گفته اند می آیی از بهار
صبرم تمام شد مردم در انتظار
دلتنگ بودنم اما چه بودنی
در کوچه های مرگ در دشت بی سوار
دلواپسم که تو از یاد برده ای
شاید مرا در این دنیای پر غبار
در کو چه های شب غمگین و تب زده
با قلب منتظر با چشم اشکبار
گفتند می رسد یک چاره یک امید
شاید برای تو شاید دراین بهار
دیگر چه غمی داریم؟



